مرد از راه می رسه ناراحت و عبوس
مرد : هیچی ( و در دل از خدا می خواد که زنش بی خیال شه و بره پی کارش)
زن حرف مرد رو باور نمی کنه : یه چیزیت هست.بگو!
مرد برای اینکه اثبات کنه راست می گه لبخند می زنه
زن اما "می فهمهrdquo;مرد دروغ میگه : راستشو بگو یه چیزیت هست
ازش می خواد حاضر شه تا با هم برن استخر
مرد در دلش خدا خدا می کنه که زن زودتر بره
زن خطاب به دوستش: متاسفم عزیزم.جدا متاسفم که بدقولی می کنم
شوهرم ناراحته و نمی تونم تنهاش بذارم!
زن : هیچی ( و در دل از خدا می خواد که شوهرش برای فهمیدن مساله اصرار کنه و نازشو بکشه)
مرد حرف زن رو باور می کنه و می ره پی کارش
زن برای اینکه اثبات کنه دروغ می گه دو قطره اشک می ریزه
مرد اما باز هم "نمی فهمهrdquo; زن دروغ میگه
ازش می خواد حاضر شه تا با هم برن استخر
(زن در دلش خدا خدا می کنه که مرد نره )
مرد خطاب به دوستش : الان راه می افتم!
و این داستان سال های سال ادامه داشت
و زن و مرد در کمال خوشبختی و تفاهم در کنار هم روزگار گذراندند
برچسب:
نویسنده: کیارش کاشفی